خرید بک لینک

خدايا! به حرفهايم گوش کن همين امشب را فقط... دليل اين همه درد چيست؟ احساس ميکنم روحم آتش ميگيرد... هرلحظه به خاطر اين بغض منتظر خفه شدنم!!! خدايا دليل اينها چيست؟ خدايا! ميدانم اين روزها حرفهايم بوي ناشکري ميدهند اما... تو به حساب تنهايي ودردودل بگذار!!! تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم وترکم کرد! خدايا درد"دل"دارم ميفهمي؟ دردهايي که کابوس شب هايم... وحقيقت روزهايم شده وحسرتي که به قلبم ماند... خدايا دلتنگم ميفهمي؟؟؟ دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش... براي داشتنش داشتم... حق من نيست که به آتش گناهي که "عشق" درآن سهمي داشت مرا بسوزانند... خواستم...!!!! نشد..!!! "فراموش کردن" در دامنه تعريف اين ذهن نيست دردامنه تعريف اين قلب هم نيست... گاهي آلزايمر... زياد هم بد نيست!!! خسته ام!!! از هر تلاش بيهوده اي که وادارم ميکند ... فراموش کنم!!! وباز در پايان حرفهايم... اي"کاش"... دليل شب بيداري هايم وجود تو بود...!!! نه جاي خاليت!!!!!!!!! 

برچسب: خــ ـدایا فقط ی امشب, نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: 25 مهر 1392 ساعت: 21:54

دلتنگم!!!نه دلتنگِ تو...
دلتنگِ اینکه یه روزی هوامو داشتی...
دلتنگِ اینکه هر لحظه به یادم بودی...
دلتنگِ هر دقیقه شنیدنِ صِدات...
دلتنگِ تا صبح بیدار موندنت،فقط بخاطرِ اینکه دلِ من گرفته...
دلتنگِ اینکه اِسمَمو سوالی صدا کنی...
دیدی؟؟؟من که دلتنگِ تو نیستم...
.

.

.

انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را میدهد
به یک بی اعتنایی مـزمـن!
دیـگه مـهـم نـیـســت بـودن یا نـبـودن! 
دوست داشتن یا نـداشتن!
دیگه حسی تو رو به احساس کردن نمی کشاند! 
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق میشـی
و فقط نـگـاه میکـنی, نـگــــــــــاه…..!
 .

.

.

به ادامــــــــــــــه مطـــــلــب بــــرویــــــد

برچسب: عاشقانه"عاشقانه"عاشقانه", نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: پنجشنبه 25 مهر 1392 ساعت: 15:53

بـــــــغـض داری ؟؟
آروم نیـــــستــی ؟؟
دلــــــت بـراش تـــــنــگ شده ؟؟
حــــــوصـله هیـــــچ کسیو نـــــداری ؟؟
حــــالا

یــــــــاد لــــــــحظه ای بیفـت که

اون هـــــــمــه بـی قــراری هـــای تـــــ ـــو رو دیــد ، 
امـــا
چشـمــاشـــو بســـــت و رفـــــت ..
 

برچسب: بـــــــغـض داری "عاشقانه, نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: پنجشنبه 25 مهر 1392 ساعت: 15:39

روزی فراموش خواهیم کرد که چه صدمه ای دیده ایم
چرا گریه کرده ایم و چه کسی باعث آن شده است
سرانجام متوجه خواهیم شد رمز آزاد بودن ، انتقام نیست
بلکه این است که بگذاریم همه چیز به شیوه خود و در زمان خود معلوم گردد
در نهایت آنچه که مهم است نه فصل اول ، بلکه صل آخر زندگی مان است
که نشان می دهد مسیر را چگونه پیموده ایم.
پس همواره بخندید ، ببخشید، اعتقاد داشته باشید و عشق بورزی
 

برچسب: ˙·٠•ღ❤پـــســـری تـــنها❤ღ•٠·, نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: پنجشنبه 25 مهر 1392 ساعت: 15:35

.

کرگدن زورش به همه میرسه هااا

میتونه سلطان جنگلم بشه

هیکلشم خوبه

ولى خستس ، میفهمى ؟ حوصله نداره !

.

هیچکس بعد هیچکس نمرده ولی خیلیا بعد از خیلیا دیگه زندگی نکردن …

 

.

 

ببین گوش کن :

فرقی نمیکنه من و تو متولد کدوم برج سالیم ،

مهم اینه که اگه تو نباشی من همیشه برج زهرمارم . . .

 

.

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته است از آن می خندم

دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد

نه التـــمـاس هـــایم را

و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…

به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی

درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…

.

کاش نامت را با خط بریل مینوشتند

صدا کردنت کافی نیست ، شکوه اسم تو را باید لمس کرد !

برچسب: اس ام اس عاشقانه"عاشقانه احساسی", نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: 25 مهر 1392 ساعت: 10:17

.  بیایید به دنبال آن نیمه از آدمیت باشیم که با عطر عشق می آمیزندش نه با عطر کافور …  همان نیمه ای که نمی شویندش ، نمی آلایندش ، نمی پوشانندش و به خاک نمی سپارندش !  .   

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 24 مهر 1392 ساعت: 2:46

مردانگی آنجاست …

جایی که پسر بچه ای هنگام بازی برای اینکه دوست فقیرش خوراکی هایش را بخورد ، نقش فروشنده را بازی کرد !

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 24 مهر 1392 ساعت: 2:39

 

بغض یعنی :

صدای اذان

خونه سوت و کور

خاطره های پرهیاهو

و سفره ای خالی از حضور پدر و مادر …

بعضی چیزا فقط یه بار تکرار میشن ؛ قدرشو بدونیم !

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: 24 مهر 1392 ساعت: 4:25

 

فلک زد بر بساطم پشت پایی

که هر خاشاک من افتاد جایی

فلک را عادت دیرینه این است 

که با آزادگان دایم به کین است

به جان می پرورد بی حاصلی را 

کزو دل بشکند صاحبدلی را

نه امروزش چنین رفتار بودست

 

 

 

فلک تا بوده اینش کار بوده است

 

 

برچسب: غمگیـــــــــــــن, نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 24 مهر 1392 ساعت: 1:45

این خطو این نشان...
که دلت به هیچکس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد..
برای شیطنتام ...
برای خندیدنم ...
برای نگاه کردنم ...
برای حرف زدنم .....
برای تمامی لحظه هایی که کنارم داشتی...
دلت برای اینها تنگ خواهد شد...
شک ندارم ...
سلام مرابه روزهای خوشت برسان...
روی خوش غرورت و لجبازیت و ببوس..
حرفهای دردل مانده ی من هم بلند بلند سلام می رسونند.
وعدهی دیدارمان راس ساعت پشیمانی...
 

برچسب: منتظر من نباش, نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 20:17

هستن دخترایی که نگران پاک شدن آرایششون









نیستن چون آرایش ندارنو صورتشون بی آرایش زیباست!!!








با روسریشون گنبد امام زاده درست نمیکنند








دخترایی که وقتی یه پسر پولدار میبینن دلشون نمی لرزه ...









چون دلشون دله نه ژله!!!








هستن دخترایی که با دیدن ماشین پسرا کف نمیکنن ....









چون اینا دخترن نه دلستر !!!








عشق براشون مقدسه ...











اگه بهش دچار بشن همه کار برای عشقشون انجام میدن!!!








سلامتی همچین دخترایی...
 

برچسب: سلامتي دختراي بامعرفت, نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 20:05

مــــــن یـــــــــه دختـــــــــــرم ....








اگـــــــه خــودمـــــو لوس نکنـــم ...









اگــــه باهـــات قهـــر نکنــــــم و ناز نکنـــم ...










اگه برات گریـه نکنـم ...









اگـه وقتــی چشمـات میچـرخـه از حسـودی دیوونه نشــم ...










اگـــه بهــت نگـــم " آقـــــــامون " ...









اگـــه از ســــــر و کـــولـــت بالا نــــرم ...










اگـه برات مظـــلوم بازی در نیـــارم ...









اگـه بـــه خـاطــرِ تـــو بــه خـودم نرسـم ...










اونــوقـــت تو دیوونـــه و عـــاشـــقم نمیشــــی ...










پـــس تـــو صـــــلابت نگـــه دار ...









مــــن لطـــافت ...!








تــــو نگـــاهتـــو نگــــه دار ...











مــــن نجــابتمــــو ...!








بیــــا ســعــــی کنیـــــم بهتــــرینِ هـــم باشیــــم ...







تــــــــو یــــــــه پســـــــــــری ...










اگه برام غیرتی نشـی ..









اگه روم حسـاس نباشـی ..









اگه باهـام مهـربون نباشـی ..










اگه بهـم اخمای کوچولو نکنی ...









اگه نگـرانم نشی ...









اگه دستمــو محکـم نگیـری ...










اگه قـربون صـدقم نـری ...









اگـه وقـتی شالم رفت عقـب ، نگـی اونو بکــش جلـو ...








اون موقـــع کـــه مـــن دیگـــه دیوونـــه و عــاشقــت نمیشــــم ...








مـــن عـــاشــقِ اینــــم کـــه تـــو یـــه مـــردِ کــامل









باشــی ! مـــــردِ مـــــن ....
 

برچسب: حرفاي يه دختر, نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 20:03

نترس جانم!
ظرفیت باور من به اندازه ی همه ی دنیاست
تو دروغت را بگو

.

.

.

˙·٠•ღ❤پـــســـری تـــنها❤ღ•٠·˙

.

.

.

قبل از اینکه بشناسی منو راجع به من قضاوت نکن

قبل از اینکه با من مبارزه کنی منو دست کم نگیر

قبل از اینکه پشت سرم حرف بزنی با خودم صحبت کن

قبل از اینکه حرفی رو درباره من باور کنی

از خودم بپرس راجع به اون حرف...
 

.

.

.

˙·٠•ღ❤پـــســـری تـــنها❤ღ•٠·˙

.

.

.

.

.

.

˙·٠•ღ❤پـــســـری تـــنها❤ღ•٠·˙

.

.

.

به دنبال واژه ها مباش....کلمات فریبمان می دهند

وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحه کلمات را باید خواند
 

.

.

.

˙·٠•ღ❤پـــســـری تـــنها❤ღ•٠·˙

.

.

.

بدینوسیله ، به اطلاع دوستان میرسانم ...
ظــرفــیــت " پشــت " تــکــمــیـــل گردیــده اســـت.
از این رو چنانچه تصمیم به زدن " خنجــر " داشتید
خواهشمندست از روبــــــرو اقدام نمایند. با تشکر روابط عمومی
دل صاب مرده !!!!
 

.

.

.

˙·٠•ღ❤پـــســـری تـــنها❤ღ•٠·˙

.

.

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 19:46

دنیا رو می بینی

حرف حرف میاره ، پول پول میاره ، خواب خواب میاره
ولی محبت خیانت میاره !
 

.

.

.

باور کن
*عين* *شين* *قاف*
جدا ازهم که باشند هيچ خاصيتي ندارند.
اما درکنار من معجزه مي آفرينند.
مثل من و تو
.

.

.

ازصداي گذر آب چنان ميفهمم تندتر از آب روان عمر گران ميگذرد
زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست!
آنقدر سير بخند که نداني غم چيست.
لحظه هايت بي غم
.

.

.

گفتي لب تر کن تا دنيا را به پايت بريزم
حالا من چشم تر کردم
مي آيي ؟
.
.
انتظار
زيباترين نقاشي دنياست
وقتي حاصل تصويرش
تـــو باشي . . .
.
.
دلم آرامشِ وارونه ميخواهد
يعني:
“ش م ا ر ا ”
.

.

.

یه وقتایی دلم میخوادیکی ازپشت سرچشماموبگیره وازم بپرسه اگه گفتی من کیم؟من هم دستاشوبگیرم وبگم هرکی هستی بمون که
خیلی تنهام!
 

.

.

.

بیزار باش از معشوقی که
اسم هرزگی هایش را بگذارد "آزادی" .اسم نگرانی هایت را بگذارد "گیر دادن" و برای بی تفاوتی هایش"اعتماد داشتن به تو" را بهانه کند ...
 

.

.

.

کـــو ر بــاش بانـــو...
نـگاه کـه مـی کنـی، مـی گوینــد: نـخ داد!
عـبوس بــاش بانــــو...
لبــخند کـه مـیزنـی، مـی گـوینــد: پـا داد!
لال بــاش بانــــو...
... حـرف کـه مـی زنـی، مـی گوینــد: جـلوه فـروخـت!
شـاید دسـت از سـرمان بردارنـد...
شـــــاید !!!
 

.

.

.

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 19:40

میگن دلتنگی قشنگترین هدیه عشقه...حالا من با این هدیه قشنگ تو چیکار کنم؟

.

.

.

.

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها،یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن 

.

.

.

.

آسمانم انتهایش قلب توست /

مهربان این آسمان از آن توست /

آسمانم هدیه ای از سوی من /

 تا بدانی قلب من هم یاد توست/

.

.

.

.

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 19:18

کنار خیابون ایستاده بود . تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، - ممنون - خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،نفسم حبس شد ،

پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، - چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ، خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ،

حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،به چشمام جراءت دادم ، از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، سرعت ماشینو کم کردم ،بغض بد جور توی گلوم می تپید ، روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ...

خدای من ....با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش نگاه کرد ، روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،عاشقی کنم براش ،میگفت : بهت نیاز دارم ...ساکت می موندم ،میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ...اما نرفتم ، زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ، آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

- لازم نیست ..- نه خواهش می کنم ... پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .برای چند لحظه همونطور موندم ،یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،برای فریاد کردنش ، برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .صدا توی گلوم شکست ... اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .

رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...

دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ، صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...منو بارون .. ، زار زدیم ، اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه .. یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه .. عاشق تر شده بودم ،عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 19:13

از يك طرف عذاب وجدان داشت واز سويي خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام براي هميشه پايان داده بود. سامي كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامي كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامي كه به خاطرش از خيلي چيزها واز خيلي كس ها گذشته بود و خوشحال بود چون ديگه ميان خودش وعشق جديدش حمید هيچ مانعي نبود.بلاخره از اين دو راهي جانکاه خلاص شده بود.
ماجرا بر ميگشت به ۸ ماه قبل روزي كه تينا براي اولين بار با حمید تو چت آشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپيوتر واينترنت حرف ميزدند و حمید تينا رو در اين موارد راهنمايي مي كرد. ولي هر از گاهي درباره خودشون هم حرف مي زدند.
تينا برای حمید احترام خاصي قائل بود.حمید با تمام پسرهاي كه تينا تا به امروز ديده بود فرق داشت.حتي با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشيدن لباسهاي تنگ و كوتاه بود. ولي حمید يه انسان والا يك روشنفكرو يه شخصيت فوقالعاده بود.
با وجود اینکه قیافه حمید براش مهم نبود وتینا به خاطر انسانیت وگفتارحمید مجذوب او شده بود ولی قيافه حمید هم كه تينا از وبكم ديده بود زيبا و دلنشين بود.با وجود این به پای سام نمی رسید.
در اوایل وقتی تینا با حمید چت می کرد عذاب وجدان داشت چون فکر می کرد داره به سام خیانت میکنه ولی بعد از مدتی این احساس ازش رخت بر بست.
تيناو سام۳ سال بود كه دوست بودند. اونها عاشقانه همديگر رو دوست داشتند.عشق سام و تينا زبانزد دوست ودشمن بود ولي امدن حمید همه چيز رو بهم ريخت.
ديگه يواش يواش سام داشت از ذهن تينا مي رفت وهمينطور از قلبش. مهمترين كار براي تينا چت كردن با حمید بود.روزها پشت سر هم مي آمدند و مي رفتند تا اينكه يه روز يه اتفاق افتاد.تينا داشت با حمید چت مي كرد در اواسط چت حمیداز تينا پرسيد:
-ميخوام يه سوال ازت بپرسم
-خوب بپرس
-ناراحت نمي شي
-نه
-قول ميدي؟
-قول ميدم
-دوست پسر داري
تيا درحالي كه خودشو گم كرده بود نوشت نه ندارم.چرا مي پرسي-واسه اينكه دوستت دارم و ميخوام باهات عروسي كنم. تینا یهو خشکش زد.

ولی زود به خودش اومد و انگشت شو گذاشت روي دكمه خاموشي وبا تمام زورش فشار داد وكامپيوتر رو خاموش کرد.شب از شدت هيجان نتونست بخوابه.شده بود مثل روزي كه براي اولين بار با سام اشنا شده بود.تينا نمي دونست بايد چكار كنه از يه طرف سام وجود داشت كه تينا رو دوست داشت.واز طرف ديگر از دست دادن حمید واسش کار احمقانه ای بود فردا صبح وقتي تينا داشت به مدرسه مي رفت مثل هر روز سام رو جلوي در خانه اشان ديد تازه يادش افتاد كه بايد جواب نامه سام رو ميداد. ولي ديگه براش مهم نبود. بي اعتنا از كنارش رد شد.بر عكس روزهاي گذشته سلام هم نداد سام پشت سرش راه افتاد ولي تينا جوابشو نداد وراه مدرسه رو در پيش گرفت ورفت.سام از اين كار تينا در شگفت ماند ولي باخودش گفت حتما حوصله نداشته.
اون روز تينا تو مدرسه ساعتها با خودش كلنجار رفت تا بلاخره تصميمش رو گرفت.وقتي زنگ مدرسه خورد يك راست از مدرسه رفت خونه وزود لباساشو عوض كرد و رفت سر كامپيوتر حمید هم منتظرش بود.حمید از تينا پرسيد:
-ديروز ناراحتت كردم
-نه
-پس چرا بي خداحافظي رفتي
-كار داشتم
-درباره پيشنهادم فكر كردي
-اره
-جوابت چيه
تينا كمي مكث كرد وبعد تايپ كرد:
-باشه
بعد از اون بله كار زندگي ي تينا و حمید شده بود چت كردن باهم. بر عكس سام كه چشماش سياه بود چشمان حمید آبي بود و وقتي چشماي حمید رو از وبكم مي ديد نگاه حمید به عمق دل تينا نفوذ ميكرد. اونها برعكس گذشته بيشتر حرفهاي عاشقانه مي زدند. از اينده مي گفتند از روزهاي خوشي كه در پيش رو داشتند. حمید به تينا گفت برات یه زندگي مي سازم كه همه حسرتشو بخورند تو رو خوشبخترين دختر روي زمين مي كنم.اين حرفها تينا رو بيشتر ديوانه وعاشق مي كرد.
همه چيز مرتب بود جز دو چيز كه تينا رو مي آزرد يكيش دوري حمیدبود. وديگريش وجود سام.مشكل اول خيلي زود حل شد حمید كه در مشهد زندگي مي كرد از دانشگاه تهران قبول شده بود تينا وقتي اين خبر رو شنيد از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد.دومين مشكل رو هم تصميم گرفت كه فردا حل كنه.
فردا صبح وقتي تينا ميخواست بره مدرسه رفت كنار سام كه مثل روزهاي گذشته سر كوچه ايستاده بود و به سام گفت بعد از مدرسه زنگ بزن كارت دارم.بيچاره سام چه فكرها كه نكرد درونش عروسي بود بعد از مدتها مي تونست صداي عشقش رو بشنوه ولي بعد از مدرسه وقتي سام با تينا تماس گرفت دنيا رو سرش خراب شد.تينا گفت ما ديگه بايد از هم جدا بشيم من يكي ديگه رو دوست دارم.
بعد از اون روز تينا ديگه سام رو نديد دوستاش مي گفتند رفته جنوب كار كنه. دلش براي سام مي سوخت چون سام دانشگاه قبول شده بود و بخاطر تینا دانشگاهشو که تهران بود ول کرد.

يك روز باراني تينا كنار پنچره ايستاده بود وداشت به بيرون نگته مي كرد.قرار بود يك ساعت ديگه با حمید چت كنه.بلاخره يه ساعت گذشت و وارد محيط چت شد.تينا وارد چت شده، نشده خبري رو از حمید شنيد كه تينا رو از جا كند. فرار بود بك هفته ديگه حمید بياد تهران تا نام نويسي كنه.حمیدو تينا قرار گذاشتند در يه پارك نزديك خونه تينا همديگرو ببينند حمید گفت تو تا حالا منو از نزديك نديدي براي اينكه منو بشناسي يه دست لباس سياه مي پوشم ويه گل رز هم تو دستم مي گيرم.

اون يك هفته براي تينا مثل هفت سال بود هر روز در خواب حمید رو مي ديد كه با لباسهاي سياه ويه گل رز در دستش به تينا نزديك ميشد.اين يك هفته جانكاه تمام شد. شوق ديدن چشمان ابي حمید تينا رو از خود بي خود كرده بود.
روز موعود رسيد تينا بهترين لباسهاي رو كه داشت پوشيد وارايش كرد. مي خواست پيش حمید بي عيب جلوه كنه. نيم ساعت به قرار مانده بود. تينا به پاركي كه قرار بود حمید بياد رفت.مدتي منتظر ماند بعد از گذشت دقايقي ديدش یکی با لباس سياه و گل رز تو دستش.درست مثل خوابي كه ديده بود حمید از دور داشت بهش نزديك ميشد. روزهاي هجران داشت تموم ميشد. تينا بي تاب بود با خودش گفت اگه حمید منو اينطور هول ببينه بعدا مسخرم ميكنه. تينا چشماشو بست تا آروم بشه وقتي چشماشو باز كر خشكش زد سام جلوي چشماش بود با لباس سياه ويه گل رز تو دستش.تینا باورش نمی شد که پسری که باهاش چت می کرد همون سام باشه. باچشمهای پر از التماس زل زد به سام ولی سام پوزخندی زد وگل رز رو انداخت تو جوی آب و از اونجا دور شد.

اه ای دل بیچاره من دنیا رو با آدماش شناختی یا نه اینم داستانی که تقدیمش کردم به یه غریبه.....

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: يکشنبه 21 مهر 1392 ساعت: 19:07

 ای مهربانم، ازین پس هر شب سراغت را از ماه می گیرم و هر روز به خورشید 

می سپارمت تا مبادا به سایه ی غم گرفتار شوی . . .
.

.

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:53

کی ام من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان!

نه آرامی ، نه امیدی ، نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی . . .
 

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:53

منم تنها ترین تنهای تنها / و تو زیباترین زیبای دنیا

منم یلدای بی پایان عاشق / تو بودی مرحم زخم شقایق

نگاهت را پرستم ای نگارم / فدای تار مویت هرچه دارم . . .
 

 

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:52

.

درد یعنی مــرور مسیج هایی کــه یک روزی باورشان داشتی

و امـروز به دروغ بودنشان ایمان آورده ای …
.

.

.

.

تمام ناگفته هایم در این جمله تعبیر میشوند :

بی تو آینده ناخوشاینده …

.

.

.

یـه روز خوب میاد کــه برگــه ترحیمیم برسه به دستت

اونوقت توام بگی : آخی … اینــم مــُـرد ؟؟!

.

.

.

تمام شد …

مــن به عـقد غم ها در آمدم …

خیلی دیـر آمـدی !

.

.

.

دستم را بگیر

بدون تو , تمام دنیا را هم که داشته باشم

تهی دست
 .

.

.

به ادامه مطلب سر بزنید...

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:31

درد مـــن،



چشمانـــی بـــود کـــه



بـــه مـــن " اشـــک " هدیـــه میـــداد



و بـــه دیگـــران " چشمـــک " ..........!
 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:23

ایــن روزهـــا همــه بــه مــن

دلـتــنـــگــی

هــدیــه مـی دهنــد

لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید!

بــه خـــدا

تمــــام شــد

دلـــــــــــم...!
 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:21

- قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را !

این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!





2- یک قلــب پـــاک؛

از تمــــام مــعـــــابـــد و مســـاجــــد

و کلیـــســـا هــــای دنیـــــا مــقـــدس تـــر است ...





3- این روزها دلگرمی میخواهم وگرنه چیزی که زیاد است سرگرمی...





4- براي كشتيهاي بي حركت............موجها تصميم مي گيرند.....





5- باید دنبال شادی ها گشت، غمها خودشان ما را پیدا می کنند





6- هميشه دلتنگي به خاطر نبودن كسي نيست

گاهي بخاطر بودن كسي ست

كه حواسش به تو نيست ..........





7- سقوط تاوان پریدن با بعضی هاست





8- ازعصبانیت آدمایی که همیشه مهربونن خیلی بترسید

چون وقتی عصبانــــــــی میشن

دیگه نمیتونن لبخند بزنن.
 

 

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:07

• به بعضیام باید بگی :رو مُخ من نوشته تردمیل؟؟؟؟



...........................



میگن تو جهنم عمه هرکاری دلش می خواد، میکنه، فحشاشو تو می خوری!



............................



بعضیا هستن که . . .



"طالبتن"



بعضیام هستن که . . .



"لایقتن"



حواست باشه که . . .



با کی داری گرم میگیری !



............................



فرق بزرگيست ميان كسى كه تنها مانده و كسى كه تنهايى را انتخاب كرده است .



...........................



اونی که لیاقت مارو نداره خوب نداره دیگه! چیکار کنیم؟



غصه کم سعادتی مردمو هم بخوریم !؟ :)))))



..................................



گور بابای کسی که ..

ما بهش اس میدیم و...

تو بغل یکی دیگه میخونتش و میگه: ...

ایرانسل بود.

اينه رسم عشق.!!



.................................



مـن از مـجنون شدن باکـی ندارمم....

ولی...

لیــلی شـدن کـار شما نیست!



.....................................



بعضی آدما مثل چمن می مونن ،

نباید بذاری خیلی بزرگ شن …

اینجاست که مجبوری قیچی شون کنی چون دیگه “هرز شدن” ...!!

 


.....................................

 

وقتی کسی به عشقش میگه نفسمی…
یعنی نمیشه نفسم رو با کسی قسمت کنم,
یعنی آدم باش و فقط مال من باش !
یعنی چشمات باید فقط منو ببینه
بفهم لطفا …
 

 

 .....................................

 

به هر آسمانِ زلالی شک دارد؛

گنجشکی که با سر به پنجره خورده است …

 

 

 .....................................

 



سلامتی کسی که اونقدر به یادشیم

که اگه به یادخدابودیم نصف بهشت مال مابود . . .

 

 

 .....................................

 



مـقـدس تــریـن جــای دنــیـاست ...
اتـــاق تنــهـایی هـــایـــم ..وقـــتی ..
بــا نیـّــت " تــــــــو " خــلـوتـــ می ڪنـــم
 

 

 .....................................

 




پاره تنم ب تن دیگری رفتی؟
عادتم را که میدانی چندشم میشود
لباسی ک برتن دیگری بوده بپوشم.
 

 

 .....................................

 

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 3:51

میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرفها را نمی فهمد …
.
.
گاهی اونقدر خسته میشویم که خستگیمون در نمیشه ، “درد” میشه !
.
.
زنده ام نه ازجانی که مانده ، از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند !
.
.
این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دستهایت !
.
.
گاهی هم باید چشمها را بست تا او که نیست شاید بیاید در خواب !
.
.
آنجا نشسته ای و لبخند میزنی اما دستی تکان نمیدهی …
ای کاش آن قاب ، قاب پنجره بود !
.
.
تلخی قصه اونجاست که وقتی دلم سوخت ، دلش خنک شد !
.
.
زندگی نوشتن ندارد وقتی تمام روزهای خدا “من” دارد ولی “تو” ندارد …
.
.
بی تو هر کاری گریستن است حتی خندیدن …
.
.
سالهاست این ترازوی ۲کفه تعادل ندارد ، دست خالی و دل پر !


 

این همه بیداد را بی “دال” کن !
.
.
گاهی وجود تو را کنار خودم احساس میکنم اما چقدر دلخوشی خوابها کم است ؟!
.
.
این روزا هرکی ازم میپرسه “چطوری ؟”
برا اینکه “خوب” باشم ناچارا دشمن خدا میشم …
.
.
هیچکس بعد هیچکس نمرده ولی خیلیا بعد از خیلیا دیگه زندگی نکردن …
.
.
همه جا هستی
در نوشته هایم
در خیالم
در دنیایم
تنها جایی که باید باشی و ندارمت ، کنارم است !
.
.
میخواهم یادت را طلاق دهم ولی چکار کنم که از عهده مهریه سنگین خاطراتت بر نمی آیم !
.
.
بى تفاوت نیستم فقط دیگر کسى برایم متفاوت نیست !
.
.
این روزا توپِ توپم اما پنچرِ پنچر !
.
.
فکر نکن که به پایت می نشینم …
بلند میشوم ، آرام چرخی میزنم و مطمئن میشوم که نیستی
بعد برمیگردم سَرِ جایم ، سرم را میگذارم روی زمین و می میرم !
.
.
نمیدانم به مسافر دل بستم یا مسافر شد آنکه به او دل بستم ؟!


ساعت های نبودنت روی مچم بسته نمیشود ، حلقه می شوند دور گردنم !
.
.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ “ﮔﯿﺮ” ﺑﺎﺷﻪ ، ﮐﻞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ “ﻧﺦ ﮐﺶ” ﻣﯿﮑﻨﻪ …
.
.
جدایی نادر از سیمین “اسکار” میگیرد و جدایی تو از من “جانم” را …
.
.
هزار کلمه بر جای خالیت ریختم اما پر نشد ؛ به گمانم جایت بینهایت خالیست !
.
.
همیشه بهت میگفتم دلم میخواد خوشحالت کنم ، چه کنم که حالا دلیل خوشحالیت نبودن منه …
.
.
الان که این را می نویسم ساعت دقیقا راس نبودن توست ؛ تو هر موقع دلت خواست بخوان …
.
.
اعتراف می کنم عاشقت نبودم ، هنوز هم شاید نباشم اما اعتراف میکنم مرگ را بارها در نبودنت زیسته ام …
مرگ همان تویی هستی وقتی که نیستی !
.
.
هیچوقت دل اونایی که گریه شون بی صداست رو نشکنید چون این آدما هیچکس رو ندارن که اشکاشونو پاک کنه …
.
.
سوم
هفتم
چهلم
سال
چند سال دیگر باید عزادار نبودن هایت باشم …
.
.
خدارو شکر بعد این همه زندگی منم یه چیز شدم :
“فراموش”
.
.
تو برو ، من هم برای اینکه راحت بروی میگویم : باشد ، برو خیالی نیست …
اما کیست که نداند بی تو تنها چیزی که هست خیال توست !
.
.
غمگینم همانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره شده و به این فکر میکند که چگونه بمیرد ؟ گرسنه و آزاد یا سیر و اسیر …
.
.
خیلی سخته خواب کسی رو ببینی که دیگه نمی تونی تو واقعیت ببینیش …
.
.
غمگینم مثل مرده ای که توان تسلی دادن به بازماندگانش را ندارد !
.
.
ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺎﻧﺪﯾﺪﺍ ﺷﺪﻡ ولی
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﯿﺰﯼ
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻘﺎﻣﯽ
ﻣﺮﺍ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
کافی است ﺗﻨﻬﺎ ﺗــــﻮ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯽ ؛ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﺑﯿﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﭘﯿﺮﻭﺯﻡ ﮐﻦ …
.
.
از همه آشناترم رفت و دیگه منو نخواس
فرصت گفتن نداد حتی برای التماس
.
.
خواستم آرزوهایم را به رخ روزهایم بکشم دیدم تو با روزها دست به یکی کرده ای ؛ آنها خودت را دارند و من فقط حسرتت را ؛ زبانم بند آمد !
.
.
از تو گفتن سوزش چشم می آورد و از تو نگفتن تورم گلو …
.
.
سخت است ببازی تمام احساس پاکت را و هنوز نفهمیده باشی اصلا دوستت داشت ؟
روزگار با ما خوب تا نکرد ، ما را خوب “تا” کرد …
.
.
اونی که سکته ی قلبی کرده مُرده
اونی که سکوت قلبی کرده مُرده تر …
.
.
احساسِ من درد میکشد و افکارِ من تو را بر روی این دیوار !
.
.
از یک جایی به بعد فاصله دیگر دور نیست ، درد است ، نزدیک است !
.
.
ماشین به راه افتاد … حس میکنم اما چیزی از من به جا مانده ؛ بر روی سینه می گذارم آهسته دستم را … جای دلم خالی !
.
.
ارزش دل قد یک مورچه است !!!
هر دو خواسته یا ناخواسته زیر پا له میشوند.
.
.
دردناک ترین جدایی ها آنهایی هستند که نه کسی گفت چرا و نه کسی فهمید چرا !
.
.
هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟
نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !
.
.
تمام آرزوی امشب من ، ندیدن فرداست …
.
.
دلم شاخه ی شاتوتی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است.
.
.
کاش شبی
روزی
جایی
بر لبان تو تکرار میشد نامم …
.
.
هرچه لباس می پوشم افاقه نمی کند ، نبودنت کنارم زمستان سختی است.

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 2:54

عشق مهربانم سلام
همیشه عاشق بمان چراکه عشق تورا به خدا نزدیک میکند.
وبه یاد خداست که احساس تنهایی نخواهی کرد
نامه ام را باگریه مینویسم
اما برای خودم گریه نمی کنم
برای انسان های بیچاره ای میگریم که گمان میکنند با نابودی زندگی دیگران
زندگی توام با اسایش و ارامش به دست خواهند اورد
برای عزیزانی میگریم که دوری از منت انهارا زجر خواهد داد
برای تو ای عشق مهربانم
چرا که فرصت نشد تا محبتهایت را جبران کنم
خدایا منو ببخــــــــــــــش
من از یاس و ناامیدی تن به جدایی ندادم
بلکه نمیخواهم موجود یا موجوداتی را به مرز نیستی بکشانم
چون من عاشق همه ادم های عاشقم
کسی که همیشه به یادته''مصطفی''

 

برچسب: نویسنده: ღ mostafa hr ღ تاريخ: دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت: 4:24

صفحه بندی